تبليغاتX
ღღღ کلبـــــه عاشقونـــــه ღღღ

ღღღ کلبـــــه عاشقونـــــه ღღღ

عاشقانه-عکس-آهنگ-کلیپ-برنامه-ترفند-جوک و اس ام اس

...عاشقانه...

 

 

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است

صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولانيست

 

love

 

 

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب

از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند

كه ريزش اشك ها مانع از ديدن ستارگان مي شود

 

عاشقانه

 

معبودم

سکوتم را از صداي تنهاييم بدان

نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي

و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست

و درون انسانها پر از غم و تنهايي است

و نگاهم به باران تو افتاد

و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم

و به تو و داشتن تو ميبالم

 

 

.................... نظر یادتون نره ....................

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:18  توسط ღღღ امین ღღღ  | 

عشق

عشق

 

کسی که به خود عشق می ورزد

چنان از عشق لذت میبرد

چنان شاکر می شود

که عشق سرریز میگردد

و به دیگران میرسد.

عشق ناگزیر به سوی دیگران راه میابد.

اگر میخواهی با عشق زندگی کنی

بایستی آنرا با دیگران تقسیم کنی.

عشق

 

I love you

 

******

 

عشق نخستین بینش را نسبت به ابدیت به تو هدیه میکند

عشق نخستین آزمونی است که زمان را به فراسو میبرد.

 

اینگونه است که عاشقان از مرگ نمی هراسند

عشق مرگ نمی شناسد.

 

تنها یک لحظه عشق با تمام ابدیت برابری میکند.

عشق اما باید از سرچشمه ای جاری گردد.

عشق باید نخستین گام را بردارد

 

خود را عاشق باش ......

 

عشق

 

Love

 

I love u

 

 

" برای بزرگنمایی روی تصویر موردنظر کلیک کنید ... "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:56  توسط ღღღ امین ღღღ  | 

عشقولانه

عمري با غم عشقت نشستم

                                                       به تو پيوستم واز خود گسستم

وليکن سرنوشتم اين سه حرف بود

                                                       تو را ديدم. پرستيدم . شکستم!

 

برای بزرگنمایی روی عکس موردنظر کلیک کنید...

عاشقانه 1

 

عاشقانه 2

 

عاشقانه 3

 

عاشقانه 4

 

عاشقانه 5

 

عاشقانه 6

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 15:17  توسط ღღღ امین ღღღ  | 

تقدیم به هر چی عشق واقعیه

بذار يواش شروع كنم سلام گلم . همنفسم

آرزوهام راضي شدن ديگه بهت نمي رسم

گفتم چيا گفتي بهم؟ گفتي كه آينده داري

دنيا همش عاشقي نيست گريه داري. خنده داري

گفتم كه گفتي من باشم به لحظه هات نمي رسي

به قول دل شايد دلت گرو باشه پيش كسي

خلاصه گفتم كه چشات قصدرسيدن نداره

روياها كاله و دسات خيال چيدن نداره

گفتم كه گفتي زندگيت غصه داره . سفر داره

هم واسه من. هم واسه تو. با هم بودن خطر داره

گفتم تو گفتي روياها مال شباي شاعراست

شهامتو كسي داره كه شاعر مسافراست

مسافرا اون آدمان كه با حقيقت مي مونن

تلخياشو خوب مي چشن . غصه هاشو خوب مي دونن

گفتم فقط مي خواي واست يه حس محترم باشم

عاشقيمو قايم كنم تو طالع تو كم باشم

گفتم كه گفتي ما دوتا به درد هم نمي خوريم

ولي يه جا مثل هميم. هر دو مون از غصه پريم

گفتم تو گفتي مي تونيم يادي كنيم از همديگه

اما كسي به اون يكي ليلي و مجنون نمي گه

گفتم تو گفتي سهممون از زندگي جداجداست

حرف تو رو چشم منه ..اما اينام دست خداست

هر چي كه تو گفته بودي گفتم به دل بي كم و بيش



حال خودم؟ نه راه پس مونده برام . نه راه پيش

دلم كه حرفاتو شنيد . اول كه باورش نشد

ولي نه. بهتره بگم .نفهميدش . سرش نشد

يه جوري مات و غمزده فقط به دورا خيره شد

رنگ از رخش . نه نپريد . شكست و مرد و تيره شد

بلور روياهام ولي . چكيد مثله خواب تگرگ

آرزوهام از هم پاشيد . رسيد ته كوچه مرگ

راستش ازم چيزي نموند . به جز همين جسم ظريف

خوب مي دوني چي ميكشه غريب تو خونه حريف

نگي چرا نوشته هام لطيف و عاشقونه نيست

روياو آرزو كه هيچ . حتي دل ديونه نيست

دوست دارم . چه توي خواب . چه توي مرگ و بيداري

فداي يه تار موهات . كه منو دوستم نداري

مواظب آدما باش . زندگي گرگه مهربون

خداي روياي منم . هنوز بزرگه مهربون

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 2:5  توسط ღღღ امین ღღღ  | 

دوستت دارم

اگر باران بودم ،آنقدر مي باريدم تا غبار غم از دلت بردارم اگر اشك بودم ،

مثل باران بهاري به پايت می گريستم

اگر گل بودم شاخه ايي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميكردم

اگر عشق بودم ،‌آهنگ دوست داشتن را

برايت مي نواختم

ولي افسوس كه

نه بارانم ،‌نه اشك ،‌نه گل و نه عشق اما هر چه هستم

 

 دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:51  توسط ღღღ امین ღღღ  | 

شعر عاشقانه

عشق فراموش شده

 

 

تو که میدونی عشق منی دوست دارم

 

واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم

 

یادته اون روزا که دستت تو دسته من

 

حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من

 

میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم

 

زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم

 

چرا تو لج میکنی

 

ابروهاتو کج میکنی

 

زندگیم تموم شدش برای تو

 

عمر من حروم شدش به پای تو

 

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

 

شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم

 

 

با تشکر از میلاد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:0  توسط ღღღ امین ღღღ  | 

شعر از : سارینا

اَگه بي وفـا بشي ،رفيق نيمه راه بشي ،با کـَسي آشنا بشي ،ميميرم

اَگه منو جا بذاري ،رو دلم پا بذاري ،بري تـَکو تنها بذاري ،ميميرم

تو منو خار نکـُن ،منو بيمار نکـُن ،عاشق ديوونهَ تو اينهمه آزار نکـُن

گِله بسيار نکـُن ،شَبَمو تار نکـُن ،جملهء مي خوام بـِرَم روديگه تکرار نکـُن

اَگه بي وفا بشي ،رفيق نيمه راه بشي ،با کـَسي آشنا بشي ،ميميرم

اَگه منو جا بذاري ،رو دلم پا بذاري ،بري تـَکو تنها بذاري ،ميميرم

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در

خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد

در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از

موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم

شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی

نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود

معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال

سرنوشتش و اونو تنها میزاره

 و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد

هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر

روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن

دیگه بسه تو قفسی که این دنیا واسمون ساخته زندگی کردن... دیگه بسه غصه خوردن... دیگه بسه

چشم به راه بودن برای تو... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی آینده ات رفتی... ولی من

هنوز تو گذشته جا موندم... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن... دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون

واسم مهیا کرده بودی گشوده نمی شوند... می خوام برم از این دیار... تو میگی کجا برم؟ هر جا که برم

خیالت ولم نمیکنه... نیستی که ببینی دیگه هم زندگیم شده رویای شیرین تو... آخه با انصاف به منم

حق بده... منم دلم می خواست همیشه با تو باشم... ولی به چشم

 خودت دیدی که نشد...! پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مسیر سرنوشتت حرکت کن...

بیشتر از این به خودت عذاب نده... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی... سخته بگم:   ولی

میگم: من حقیر را از یادت ببر... اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانی بشیم

اگه چشمات من و میخواست

                         تو نگاه تو میمردم

اگه دستات مال من بود

                         جون به دستات میسپردم

اگه اسممو میخوندی

                         دیگه از یاد نمیبردم

اگه با من تو میموندی

                          همه دنیا رو میبردم

خیلی سخته خیلی سخته از عشق یه نفر بسوزی اما نتونی بهش بگی خیلی سخته یه مدت با یکی

باشی به خیال اینکه دوست داره اما بعد بفهمی اینا همش ساخته ذهن خودت بوده و اصلا از اول

عشقی وجود نداشته اون موقع است که می شکنی نمی دونی چی کار کنی از یه طرف دلت پیش اونه

از یه طرف می دونی که دوست نداره مجبوری به اون فکر نکنی چی کار می کنی اون موقع است که یاد

این شعر می افتی

 

اونی که یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت رفت

رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه ی عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه هم زبونه

نمی دونستم نامهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر وخیالش همش باهامه

هر جا که می رم جلو چشامه

دلم می خواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش مرهم بزارم

اما نمی شه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

 

با تشکر از میلاد

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 2:5  توسط ღღღ امین ღღღ  | 

داستان کوتاه عاشقانه

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو

عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي

آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن

رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي

رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:52  توسط ღღღ امین ღღღ  |